در جای خود خنک شوند.

• شکلات‌های ذوب شده را روی شیرینی‌ها ریخته و با پشت قاشق آن‌ها را با حرکت دورانی روی شیرینی‌ها تا نرسیده به لبه، پخش کنید و تا هنوز نرم هستند خرده‌های پسته را روی آن‌ها بپاشید.</p></body></html><html><body><p>با استفاده از این سوپ خوشمزه از خواص فوق‌العاده اسفناج بهره‌مند شوید.
مواد لازم برای 4 نفر:
کره: 50 گرم
پیاز متوسط: یک عدد، کاملا ریز شود.
سیر: 2 حبه، کاملا ریز شود.
سیب‌زمینی متوسط: 2 عدد، به قطعات درشت خرد شود.
آب مرغ یا سبزی‌جات: 2 پیمانه
شیر: دو ونیم پیمانه
اسفناج تازه: خوب شسته و درشت خرد شود.
پوست رنده شده نصف یک لیمو
هنگام مصرف:
خامه: سه قاشق غذاخوری
طرز تهیه:

• کره را درون قابلمه‌ای حرارت داده و سیر و پیاز را 6- 5 دقیقه در آن تفت داده و سیب‌زمینی را به آن اضافه کرده و یک دقیقه دیگر آن‌ها را تفت دهید.
• آب مرغ یا سبزی‌جات را به قابلمه اضافه کرده و 10- 8 دقیقه آن‌ها را روی حرارت کم قرار داده تا سیب‌زمینی‌‌ها خوب پخته شوند. شیر را اضافه کرده و بگذارید جوش بیاید.
• در این مرحله نیمی از اسفناج‌ها را با پوست رنده شده لیمو را به قابلمه اضافه کرده و درب آن را گذاشته تا جوش بیاید و اسفناج‌ها خوب پخته شوند.(حدود 15 دقیقه).
• قابلمه را از روی حرارت برداشته و 5 دقیقه صبر کنید تا کمی خنک شود.
• سوپ را درون دستگاه غذاساز ریخته و نیمه دیگر اسفناج‌ها را به آن اضافه کرده و آن‌ها را پوره کنید.(با این روش، مزه تازه اسفناج حفظ شده و رنگ سوپ نیز سبز روشن و شفاف می‌شود.
• این سوپ را می‌توان تا یکماه در فریزر نگه داشت و به هنگام مصرف آن را یا درون مایکروویو و یا چند ساعت درون یخچال قرار داده تا از حالت انجماد بیرون آید.
البته در این حالت ممکن است سوپ طراوات و شادابی اولیه را نداشته باشد ولی طعم و رنگ آن تغییری نخواهد کرد.
به مقدار دلخواه به سوپ نمک و فلفل اضافه کرده، درون کاسه‌های مورد نظر ریخته و روی آن‌ها خامه بریزید و میل کنید.</p></body></html><?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:html:323.xml' >عکس دی ماه...</a></body></html><html><body><p class="title">بدون شرح!!!</p><hr/><img src="/image/56.png"/><hr/></body></html><html><body><img src="/image/chalipa.png"/><hr/><p>سلام عرض میکنم خدمت همه چلیپایی ها
و تشکر بابت تمام پیامک های خوبتون.
خیلی از شما به ما پیام دادید که آیا میتونیم نرم افزاری که شما باهاش کتاب چلیپا رو درست میکنید رو بخریم.

گروه چلیپا هم برای پاسخ به سوالات شما دوستان عزیز نرم افزار کتاب ساز خودشو برای فروش گذاشته از کسایی که میخان این نرم افزار رو خرید کنن با مدیر کتاب از طریق پیامک در ارتباط باشن.
</p><p class="title">شماره:(09194904108 آقای حسام عالی)</p><hr/><p>حالا ویژگی های این نرم افزار:
- قیمت مناسب
- آموزش ساخت ایبوک
- قرار دادن عکس در نرم افزار
- محیطی بسیار ساده برای ساخت ایبوک
- سرعت بالای نرم افزار نسبت به نرم افزار های دیگر
- قابل اجرا بر روی تمامی گوشیهای موبایل تحت جاوا
- داشتن دو تم مجزا برای نرم افزار
- امکان درست کردن تم دلخواه برای خود
- و امکانات جالب دیگر...</p><hr/><p>دوستان توجه کنید که کسانی که این نرم افزار رو از ما خرید کنن.
ما می تونیم کتابها یا به اصطلاح ایبوکهای درست شدشونو تو سایت (chalipa.vcp.ir) با اسم سازنده برای دانلود بگذاریم.</p><hr/></body></html>قربون این سایتهای گل ایرانی برم که تا یه نرم افزار خوب میبینن سریع تو سایتشون میذارن.
علاقه مندانی که میخان نرم افزار چلیپا رو دانلود کنن به سایت های زیر مراجعه کنن.

www.downloadha.com
www.chalipa.vcp.ir

البته تو گوگل هم سرچ کنید سایتهای زیادی کتاب رو برای دانلود گذاشتن.

آخرین بروز رسانی کتاب: دی ماه 1390 نسخه بعد بهمن ماه 1390

به علت حجم بالای نرم افزار از این ماه فقط نسخه جدید و نسخه قبلی کتاب وجود دارد.
برای دانلود نسخه های قبلی کتاب به سایت(chalipa.vcp.ir) سری بزنید.شما می توانید عکس های طراحی شدتونو برای جلد کتاب برای ما ارسال کنید تا با نام خودتون در برنامه قرار بدهیم.
طرح ها تونو به ایمیل کتاب ارسال کنید.
chalipaeook@gmail.com  **باسلام و عرض خسته نباشید**
دوستان عزیزی که تمایل به نویسندگی درهر بخشی از کتاب دارند می توانند از راه های زیر مطالب خودشان را ارسال کنند.

ازطریق شماره پیامک (09194904108)

ازطریق تالار گفتمان سایت (chalipa.vcp.ir)

از طریق ایمیل (chalipaebook@gmail.com)

جهت استفاده از تالار گفتمان سایت ابتدا باید در سایت عضو شوید.
ضمنا تمامی مطالبی که شما به ما ارسال می کنید با نام خودتان در کتاب ثبت خواهد شد.شما می توانید پیامک های جالب و خواندنی
خود را به شماره(09194904108) ارسال کنید.

 تا با نام خودتان در کتاب به ثبت برسانیم
(نام و نام خانوادگی - شهر محل زندگی)
www.chalipa.vcp.ir
chalipaebook@gmail.com<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='folder' href='w:html:35.xml' >داستانهای کوتاه و پند آموز</a><a class='folder' href='w:html:58.xml' >داستانهای بحارالانوار</a><a class='folder' href='w:html:67.xml' >داستان و خاطرات جبهه و جنگ</a><a class='folder' href='w:html:79.xml' >داستان های ملا نصرالدین</a><a class='text' href='w:text:92.txt' >نویسندگی در کتاب</a></body></html><?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='folder' href='w:html:36.xml' >آذر ماه</a><a class='folder' href='w:html:47.xml' >دی ماه</a></body></html><?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:text:37.txt' >سم</a><a class='text' href='w:text:38.txt' >رنجش</a><a class='text' href='w:text:39.txt' >شایعه</a><a class='text' href='w:text:40.txt' >اهمیت تفکر</a><a class='text' href='w:text:41.txt' >سنگ تراش</a><a class='text' href='w:text:42.txt' >تشویق معلم</a><a class='text' href='w:text:43.txt' >مرد قوی هیکل</a><a class='text' href='w:text:44.txt' >کوتاه اما پر معنا</a><a class='text' href='w:text:45.txt' >داستان کمربند!!</a><a class='text' href='w:text:46.txt' >جودوکار یک دست</a></body></html>دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بو